تبلیغات
سکوتی برای همیشه... - ل ن گ ه

سکوتی برای همیشه...

اِنسانم آرِزوست...

دقیقا یک هفته ای میشود که نمیدانم شب کی میرسد و روز کی میرود...
فقط چشم که باز میکنم میبینم کسانی که دوستشان داشتم زمانی برایم اکنون بیگانه ترینند...
هرچند معدود است تعدادشان ولی باز هم...
بعد میبینم رفتنشان حکمت خداست شاید...
دقیقا وقتی به خودم می آیم که چشمانم دارد یک لغت را برای هزار و چندمین بار تصویر یک لغت را که بدخط بر روی جعبه کفشی که سه ماه پیش خریدمش بر روی مغزم رفرش میکند...
با خط بدی با یک ماژیک آبی آن هم از آن سرکج هایش نوشته است لنگه
.
.
.
جدیدا تمام کارهایی که انجام میدهم اجباریست...
دروغ نباشد زندگی کردنم هم اجباریست شاید...
دلم میخواهد بخوابم... 
آنقدر عمیق که باز هم نفهمم کی صبح میرسد و شب کاسه کوزه اش را یکی...
.
.
پ.ن: نمیدونم چمه...
سخت شدم تازگیا...
مجهولم...
خودمم نمیتونم خودموحل کنم...
سنگینم زیادی...
انقدر بد هست حالم که این پست طول بکشه یک هفته با تاخیر بنویسم و تیکه تیکه...
انقدر فکرم نا جمع هست که... 
واقعا دلم میخواد عمیق بخوابم...
پ.ن2:
دلم میخواد بقیه اون خواب رو ببینم و... 
تو بیایی و بقیه جمله ات رو کامل کنی..متنفرم از جمله بی فعل.. 
جملع ای که با یک ولی تمام شود...
لعنتی همیشه یک ولی وجود داره...
نیاز راس میگفت...
دلم میخواد الان فقط ی لحظه اوج تابستون پارسال بود وسط دردم...
وسط زندگی دوتا آدم بشینیم من و میم و قاصدک...
هوووم...
دلم گریه میخواد ولی حیف خیلی خستم....
پ.ن3: متنفرم از چشم ب راه بودن...
کوثر خانوم قرار بود برگردی...
چشمم خشک شد...
دلم برای هویت سکوت آبی میسوزه...
این من داره گند میزنه به سکوت...
طفلک آبی...
پ.ن4:شاید من هم ل ن گ ه ام را گم کرده ام...
یادم باشد فردا بروم دم روزنامه ها آگهی بزنم برایش...
شاید دلش بسوزد و برگردد...


نوشته شده در سه شنبه 1393/07/15 ساعت 00:49 توسط سکوت آبی نظرات |


Design By : Pichak