تبلیغات
سکوتی برای همیشه... - اویی که هیچ وقت نیست...///

سکوتی برای همیشه...

اِنسانم آرِزوست...

وقتی نور خورشید به زور میخواهد از لابه لای مژه های مشکی و بلندم خودش را مهمان ناخوانده چشمانم کند مقاومت کردن هیچ معنی نمیدهد جز اینکه انرژبی ازم بگیرد و آخر سر مجبور شوم کوتاه بیایم و به درک ریزی زیر لبم وز وز کنم...
با تمام وقاحت لبخند کجی مهمان صورت کله صبحی ام میشود و رو تختی ام را رو سرم میکشم و به جان آن کس که عقلش رسیده تا در اتاق را چفت کند دعا گو میشوم...
ناگهان تمام محتویات اتفاقات این چند روز اخیر هجوم میبرد به سمت صفحه نمایشگر چشمانم و فیلم از نو شروع میشود....
نه خیر امروز هم از آن روز هاست...
رو تختی را با حرص اول صبحی به آن طرف تخت که مماس است با دیوار سرد و استخوانی رنگ پرت میکنم و با نگاهی که خوب میدانم غرق در دوکاسه خون شده زل میزنم به سقف یکدست سفید اتاق تمام آبی ام...
با پاهایی که نمیدانم کی از تخت آویزانشان کردم و کی به گوشه ناخون پایم که لاکش پریده بود چپ چپی نثار کردم و کی به در روبه رو ی اتاقم که روشویی  رسیدم در روشویی را باز میکنم و صورت نشسته ام را اول صبحی در آینه ی تقریبا گرد  برانداز میکنم...
موهایم آلارمی میشود از اینکه امروز یک تجدید نظری باید برای شستنشان کنم و با بی حوصلگی چند مشت آب سرد به صورتم میزنم که تمام تنم یکهو با پوست مرغ شام دیشب برابری میکند...
نفس عمیقی میکشم و تمام ظرفیت دوجفت ریه ام را با بوی تمشک آبی پر میکنم و به عقلم شک میکنم که آخر مگر روشویی هم جای کشیدن نفس عمیقست و به خودم یک بی عقل میگویم برای خودم نچ نچی سر میدهم...
صورتم را خشک نمیکنم تا وقتی بیرون می آیم مستقیم بشینم جلوی باد کولر تا بیشتر پوستم از آن دون دون های روی اعصاب بزند....
به همه جا یک سرک کوچکی میکشم و بعد که خیالم از تنها بودنم در خانه راحت میشود میشینم روی یکی از مبل های راحتی حال و ترجیحا رو به روی تلویزیون خاموش تا بتوانم حداقل قیافه کذایی اول صبحم را ببینم که دلم نپوسد که باز در بی خبری از خواب پاشدم آن هم به زور...
نمیدانم یکهو و از کدام خراب شده ای ذهنم میرود پی تمام خوشی های این چند وقته ...
نمیدانم یکهو وچرا دلم میلرزد برای تن صدای کسی که صاحب قلبم شده...
فاتح وجودم شده...
برگ برنده دست اوست...
اوست که صاحب همه ی هستی و نیستی ام شده...
دلم میلرزد برای تن بم و مردانه اش آن هم با آن ابهت...
خصوصا وقتی بادی به گلو میاندازد تا صدای لعنتی اش بم تر شود و من را فنچول صدا کند و من حالم بهم بخورد از این لوس بازی ها و حسرت به دل بمانم تا دوباره بخزد در آن پوست جدی بودنش آن هم با آن دو خط اخم میان ابرو هایش که جز جدایی ناپذیر صورتش شده...
و باز دوباره از نو حسرت بخورم تا اتفاقی بیوفتد و بخواهد لبخندی بزند و دو خط موازی بیفتد گوشه چشمانش آن هم به طور متقارن و من بخواهم نرم آن دو خط را شیرین ببوسم و باشرم سرم را پایین بیندازد و بعد از مکثی کوتا که تازه از شوک یهویی بودن بوسه ام بیرون آمده دستش را بفرستد زیر چانه ام تا وساتت کند تا نگاه سیاهم را مهمان نگاه خرمایی اش کنم بلکه بدرقه ی بوسه های نرم دیگرش شود...

و وقتی به خودم می آیم که یک ساعت عزیزم را الکی الکی خرج فکر کردن به لحظات بودن با اویی کردم که اصلا از بیخ و بن نیست و به خودم تشر بزنم که کی میخواهم آدم شم و به اویی که هیچ وقت نبوده چه جسما و چه روحا فکر نکنم...
با اکراه دستانم را به سمت عقب و پاهایم را به سمت جلو میکشم خمیازه اول صبحی ای میکشم که سر منشا اش تلالو نور خورشید بوده وباز هم گوشه ناخن پایم که لاکش پریده خود نمایی میکند و یک به جهنم هم با تمام وجودم تقدیمش میکنم تا سر خورده برود مثل بچه آدم بشیند یک گوشه تا من هم بروم آن کتری برقی را بزنم بلکه آبی به خاطر من به غلیان بیوفتد بلکه دلم از این آشوب بازار های با اویی که هیچ وقت نیست بیرون بیاید و ترجیحا یک امروزم را ختم به خیر کند بدون رخ داد هیچ گونه خون و خون ریزی ای...
ودر آخر نمیدانم من قرار است از دست اویی که هیچ وقت نیست حتی وقت هایی که وجودش از واجبات است بمانم روی دست خودم و در آخر امیدوارم که حداقل نشود قوزبالاقوز تا خری برود برایم بخرد با چند گونی باقالی پاک نکرده و مجبورش کنم روز جمعه ای بشیند ور دل من خل و چل تا باهم با سرمستی و عشق گونی گونی باقالی پاک کنیم و پر کنیم در دل آن خر مادر مرده ی بدبخت...
ودر آخر این صدای سوت آب است که باز هم من خل و چل اصلاح ناپذیر را از بودن های یواشکی ام با مرد رویاهایم بیرون میکشد و من میمانم با یک کتری آب به غلیان اقتاده آن هم به خاطر من...
.
.
.
پ.ن:خیلی وقت است ننوشتم...
.
.
.
پ.ن2: نمیدانم حاصل از این همه سکوت چه بود...
هرچه که بود...
خوشبختانه یا بد بختانه باید بپزیرم که باز هم سر و کله ی مبارکت در زندگی ام پیدا شده...
ولی میدانی چیست...
من دیگر آن آدم قبلی نیستم...
بخواهیم هم نمیتوانیم دیگر باهم باشیم...
.
.
.
پ.ن3: آزادتر مینویسم...
عقایدم جدید تر نشده...
از پوسته ام بیرون آمده ام...
از این به بعد این جوری قرار است پیش برود...
گفتم تا بی حساب شویم...
دلیلی برای توضیح هم نمیبینم...
به جز اینجا جای دیگری هم دارم تا برم ولی اینجا نوشتن طعمش یک نوعی خاص شده با خواصی خاص تر...
نوعی گس است و گاهی تلخ به انزمام روزهای شیرینش ولی آن ته مه ها هم شوری عجیبی میرود زیر دندانم از نوشتن در اینجا...
هرچه که هست...
هرچه که هستم...
اینجا راحت ترم...
هرکس ناراحت است به سلامت...
دوستانه بود...
دوستانه بخوانید...

.
.
.
طبق عادت همیشه...
ارادتمند: سکوت آبی :)
.
.
.
پ.ن4: و اینکه یادم رفت بگویم ...
هیچ وقت خدا نوشته هایم مخاطب ندارد مگر اینکه خودشان برای خودشان مخاطب پیدا کنند...
.
.
.
پ.ن5: دلم برای خیلی ها تنگ شده بود...
برای خیلی چیزها...
و خوشحالم از اینکه این هم میشود یک شروع جدید...


نوشته شده در چهارشنبه 1393/04/18 ساعت 02:18 توسط سکوت آبی نظرات |


Design By : Pichak