تبلیغات
سکوتی برای همیشه... - لعنت به سنگ های سفید اتاقم...

سکوتی برای همیشه...

اِنسانم آرِزوست...

جلوی جعبه ی جادویی نشسته ام..
یک ساعتی میشه و محو تماشا ام...
به یک نقطه خیره میشم و تا اتم های تشکیل دهنده رو تشخیص میدم و میرم سراغ نقطه بعدی...
واقعا هم جادویی توی این جعبه قرار دادن که عجیب جذبت میکنه...
انقدر که دوست داری بشینی و صفحه سیاهی که از شب تا صبح پخش میکنه هم نگاه کنی و اجزای صورتت رو کند و کاو کنی...
انگار آینه نیست...

دارم فکر میکنم قبل از اینکه یک ساعت اینجا بشینم چه کار دیگه ای داشتم میکردم؟؟؟
یهو یه چیز تیز میره تو دستم...
سرم رو پائین میارم میبینم نوک اتودم بوده...
خب چیز خاصی نبود...
اتودمو میذارم بین صفحه های محو و خرافی کتاب و ورق میزنم تا به جلد طراحی شده کتاب میرسم ...
حس وسوسه گر بهم میگه یه بار دیگه ورق بزن و اسم طراح جلد رو بخون ولی..

صدای یه ناله کوچولو از اتاق کنار نشیمن بلند میشه و ناخود آگاه لبخند میزنم به این حسم...
دیگه یواش بیواش دارم راه و روشش رو یاد میگیرم...
کتابم رو با همه ی حس کنجکاوی باقی مونده میزارم رو میز و میرم سمت اتاق...
موقع رد شدن بادقت به زمین خیره میشم ...
سعی میکنم فکرمو متمایز کنم به سمت تمیزی سنگ های خونه...
سعی میکنم هیچ لکه ای نبینم ...
همین دو ساعت پیش بود که تمیزشون کردم و سعی کردم برق بندازم...

یادش بخیر مامانم همیشه از دست شلختگیم حرص میخورد...
ولی اکه دوساعت پش وضعیت منو میدید یقینا قتلم رو شاخش بود...

بازم صدای دختر کوچولوم منو از افکار دوران گذشته بد جور میکشه بیرون ...
بی اختیار همه محبت زندگیمو با یه لبخند پست میکنم سمت اون چشمای درشت تیله ایش...
اونم بهم یه لبخند با اون غنچه هایی سرخ و نازش تحویل میده و شروع میکنه حرف زدن با عالم خودش...
و من به این فکر میکنم که شاید اسم طراح جلد کتاب یه شباهتی به اسم دخترم داشته باشه ...
یعنی ممکنه دخترم هم مثل من هنرمند بشه؟؟؟
بغض بدی از بزرگ شدن یهویی دخترم تو ذهنم میرسه به ته حلقم و یه مزه شوری بدی میده...
انگار اشک چشمم هم باهاش رفته ته حلقم...
دلم از الان براش پر میکشه...
میام از اون سنگای سفید دل میکنم و میرم بغلش کنم تا بیشتر از این خودمو با اون همه افکار پوچ آزار ندم که با مغز شوت میشم زمین...

همیشه اوضاع همین بوده...
بعد از تمیز کردن سنگ ها من باید لیز بخورم...
میام بلند شم که صدای خندش کل اتاق رو برمیداره...
انگار داری قلقلکش میدی و ته خنده هاش یه جیغ خفیفی میکشه که دلم براش پر پر میشه...
پا میشم که برم سمتش...
هر چی جلو تر میرم بیشتر قیافش عوض میشه..
بغلش میکنم و میگم میدونی که خیلی دوست دارم؟؟؟

صدای مامانم رو خوب میشنوم ...
انگار تو دو قدمی من واستاده باشه...
_خدا کنه همیشه انقدر خوب باشین باهم..در ضمن صد بار بهت گفتم وقتی این سنگ ها رو تمیز کردم با احتیاط روشون راه برو نیوفتی زمین... آخرسر یه بلایی سرت میاد...
چقدر دلم برای مامانم تنگ شده...
 با عشق بر میگردم که از اتاق عقب گرد کنم برم تا بهش زنگ بزنم ولی گوشای خودم زنگ میزنه...
چشام ارور میده...
انقده دوست داشتم خدا برای چشمای آدما هم مثل ماشین برف پاکن میذاشت تا بعضی وقتا بزنی و تا بتونی همه جارو شفاف ببینی...
_ چیه چرا این جوری نگام میکنی؟؟؟ تا حالا منو ندیدی؟؟؟
فقط با بهت نگاش میکنم...
دستش رو به سمتم دراز میکنه و میگه بیا اینم کتابت...
واقعا نمیفهمم کی کتابم به دست مامانم رسید...
اصلا مامانم تو خونه من چیکار میکنه؟؟؟
_ اون بچه رو هم یه ساعت بقل کردی...خب بذار زمین برو پی زندگیت دیگه...
بعد به سمتم میاد و دخترم رو ازم میگیره...
وقتی به دخترم نگاه مکنم قیافه خواهر کوچیکمو میبینم...
بیشتر که به اطراف نگاه میکنم هیچی نیست...
هرچی چشم میچرخونم دخترم نیست..
_ برو بشین تستت رو بزن به جای اینکه یه ساعت بیکار باشی...
آره ..
من باید برم تست بزنم ...
باید درس بخونم که فردای روزگار دخترمم هم بتونه مثل من هنرمند بشه
ولی لعنت به سنگ سفید اتاقم ..
افکارم هم با من لیز خوردن برای آینده...
.
.
.
ارادتمند : سکوت آبی...

نوشته شده در شنبه 1392/05/5 ساعت 15:00 توسط سکوت آبی نظرات |


Design By : Pichak