تبلیغات
سکوتی برای همیشه... - بویه عیدی... هه چه واژه غریبی...

سکوتی برای همیشه...

اِنسانم آرِزوست...

نمیدونم چرا هرچی بیشتر به عید فکر میکنم بیشتر برام غریب میشه....
هرچی فکر میکنم میبینم هی دارم دوره یه داره میچرخم که همه جاش برام تکراریه و تک وتوک چیزای خوب وجدید یافت میشه....
هی این دایره رو دور میزنم و هی میگن رسیدی به اولش....
.
.
.
هیچ اتفاق جدیدی رو حس نمیکنم...
دوستم داشت میگفت عجیب دلم خرید عید میخواد....
بدبخت بقیه حرف تو دهنش موند... چون من اصلا بهش نگاهم نکردم وخیلی راحت گفتم.....
خرید عید؟؟؟؟؟!!!!!
ببخشید اونوقت چرا همچین چیزی رو دلت میخواد؟؟؟؟
.
.
.
واقعا چرا... هی سال رو نو میکنیم هی الکی جشن میگیریم  هی عیدی میگیریم هی لباس نو هامونو به رخ هم میکشیم که چی؟؟؟؟؟؟؟
نمیگم اینا بی مزس ولی به شرطه اینکه بدونیم قراره اتفاقه جدیدی هم بیوفته که براش اینهمه زحمت بکشیم....
.
.
.اون سالی رو دلم حوس خرید عید میکنه که بدونم امامم هم در کنارمون هست و با حضور پر نعمتش قرار تحویلش کنم....
اون سالی اون همه عیدی از طرف بزرگترا برام بیشتر از همه عزیز میشه که بدونم قرار با همه سالا فرق داشته باشه......
.
.
.
خونه تکونی دل من همیشه از هفته دوم اسفند شروع میشه....
کل سالمو میشینم بررسی کنم ببینم امسالمو واقعا به اندازه یه یک سالش چیزی یاد گرفتم که به نفعم باشه یا نه.....
.
.
.
ولی اکه همین عیدی ها و جشنای الکی هم نبود شاید سالمون از همون اولشم پوچ بود....
دلم میخواد 92 روایتش با همه سالهای عمرم فرق کنه...
.
.
.
به سالی باشه که وقتی یادش میوفتم از همه روزهاش دوباره و دوباره لذت ببرم...

ارادتمند: سوت آبی   :)







نوشته شده در پنجشنبه 1391/12/10 ساعت 01:19 توسط سکوت آبی نظرات |


Design By : Pichak