تبلیغات
سکوتی برای همیشه... - واقعا نمی دونم عنوانش چی باید باشه...

سکوتی برای همیشه...

اِنسانم آرِزوست...

احساس هاموشاید بتونم ندید بگیرم ولی کارای تورو  نه....
چشام شده بود اندازه نعلبکی وقتی دیدم داری چه جوری باهام برخورد میکنی....
سنگینی نگاهت از 2 متر اونورتر لهم میکنه....
بهر آب و آتیشی میزنی تا حتی به اندازه یک کلمه از من حرف بشنوی...
وقتی نگاهمون بهم گره میخوره دوست دارم برای یه مدت زول بزنم بهش تا حداقل از تو نگاهت یه چیزایی بخونم ولی حیف که غرورم نمیذاره....
.
.
.
فقط یه محبتی کن....
تواین شلوغی ذهنم کهتازه به کمک یه دوست داره سامان میگیره تو خودتو ننداز جلو دست وپا....
وگرنه از کوره که در برم با یه لگد هم جبران همه بدی هاتو میکنم هم میفرستمت یه جایی که خودتم نتونی راه برگشتو پیدا کنی....
تاحالا انقد تو عمرم عصبی نبودم....
.
.
.
پ.ن : آبی اصلا اوضاع ذهنیش خوب نیس.... همه چی قاطی شده.. جسمشم که داره یه جورایی جدیدا خودشو به رخ میکشه که دیگه دردش آرامشو ازم گرفته....
میدونم نباید با این اوضاع خراب چیزی مینوشتم ... ولی گفتم شاید یه کم کمکم کنه تا حالم خوب بشه....
.
.
.
شرمنده دیگه....
ارادتمند: سکوت آبی


پ.ن 2: تا الان 6 بار خوندمش و صحیحش کردم....میگم که اصلا خوب نیستم...


نوشته شده در چهارشنبه 1391/12/9 ساعت 11:42 توسط سکوت آبی نظرات |


Design By : Pichak